۱۳۹۴ اسفند ۹, یکشنبه



ژولیت دروت (1806-1883) هزاران نامه عاشقانه به ویکتور هوگو، نویسنده معروف فرانسوی نوشت و تمام زندگی خود را در انتظار به سر برد تا او زندگی، زن و بچه اش را رها کند و با او ازدواج کند.
صبری که هرگز به نتیجه ای نرسید. لغت های مختلف و بسیار پرکاربرد در این متن میتواند بسیار آموزنده باشد.

17 septembre, 1835
Cette journée trempée de pluie est une des plus belles et des plus heureuses de ma vie. S’il y avait des arcs-en-ciel dans le paysage, il y en avait aussi dans nos coeurs qui correspondaient de notre âme à notre âme comme d’un bassin à l’autre. Je te remercie pour les belles choses que tu me fais admirer et que je ne verrais pas sans toi et sans le secours de ta belle petite main blanche sur mon front.
Mais une chose plus belle et plus grande encore que toutes les beautés du ciel et de la terre et pour laquelle je n’ai besoin d’aucune aide pour voir et pour admirer, c’est toi, mon bien aimé, c’est ta personne que j’adore, c’est ton esprit que j’admire et qui m’éblouit. Pourquoi ne suis-je pas poète? Je dirais tout ce que je pense et tout ce que je sens. Mais je ne suis qu’une pauvre femme qui aime et celle-là n’est pas celle qui se fait comprendre le mieux.


17 سپتامبر 1835

این روز سرد و بارانی، یکی از زیباترین و شادترین روزهای زندگی من است. اگر رنگین کمان هایی در (این) چشم انداز باشد، رنگین کمان هایی نیز در قلبهای ما هست که از روح ما به روح ما مانند یک دریاچه ارتباط ایجاد میکند. تو را سپاس میگویم، به خاطر تمام چیزهایی که باعث شد(ی) مرا به تحسین وا دارد، به خاطر تمام چیزهایی که بدون تو و کمک کوچک دست زیبای سفیدت برپیشانیم، نمیدیدم. ما یک چیز زیباتر و بزرگتر که تمام زیبایی های آسمان و زمین و آنچه برای آنها، نیازی به هیچ کمکی برای دیدن و تحسین کردن ندارم، تو هستی، محبوب من. این شخص (شخصیت) تو هست که من (آنرا) می پرستم، روح تو هست که (آنرا) تحسین می کنم و مرا مجذوب خود کرده است. چرا من شاعر نباشم؟ به هر آنچه فکر میکنم و هر آنچه را که احساس میکنم بیان میکنم. من هیچ چیز به جز یک شاعر زن نیستم که دوست دارد و این چیزی نیست که باعث درک بهترین شود.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر